برای عسلامون

خواستگاری

بالاخره رفتیم خواستگاری . خوب پیش رفت، خونواده ها با هم جور بودن، مامان میناتون خوشتیپ شده بود، خیلی حرفا رو نشد بزنیم ولی خوب بود. از خونواده مینا خبر ندارم که نظرشون چیه، ایشالا که نظرشون خوب باشه.. قرار شده یه عکس از گل خواستگاری بگیره بزنیم تو سایت. دیگه به دنیا اومدنتون داره قطعی تر میشه ...
5 ارديبهشت 1392

سالاد الویه

امروز با مامان خانمی نشستیم تو پارک پشت کتابخونه ناهار خوردیم. سالاد اولویه که مامان درست کرده بود. دستش درد نکنه. چقدر چسبید. تجربه خیلی جالبی بود با همسر آینده ناهار خوردن. هفته آیندم قراره بریم خواستگاری مامان. هی میوفته عقب. قرار بود اخر همین هفته بریم که مادر خانم محترم میخوان خونشون رنگ بزنن ...
5 ارديبهشت 1392

دفتر خاطرات بابا

این روزا در حال خوندن دفتر خاطرات بابا بودم حسنش این بود که با تمام لحظه ها و احساسات گذشته بابا همراه شدم اگرچه تمام کلیاتش رو بابا حامد کامل برام تعریف کرده بود اما همراه شدن با جزییات و احساسات لحظه به لحظه گذشته بابایی منو بهش نزدیک تر و نزدیک تر می کرد. جلد اول دفتر خاطرات بابا با کلی امید و آرزو و تصمیم های بزرگ و خوش بینی به اینده شروع شده بود اما تمام متنش جز نا امید شدن و شکست و غم و غصه و شکوه چیزی نبود. تمام مدتی که دفتر را می خوندم بغض کرده بودم گاهی هم همراه بابا گریه می کردم اما خوشبختانه اخرش خوب بود و اولین لبخند وقتی که صفحات اخر دفترچه رو می خوندم رو لبم نشست و یه نفس عمیق کشیدم دفتر رو بستم و آروم خوابیدم. امیدوارم جلد دوم...
5 ارديبهشت 1392

برگشت از سفر

سلام نی نیا  دلم برای اینجا، شما و باباتون خیلی تنگ شده بود اصلا نفهمیدم چی شد با این شرایط پا شدم رفتم مشهد وسط راه پشیمون شده بودم و می خواستم برگردم تمام مدت یه بغض سنگین تو گلوم بود نگران سختی های زندگیمون نیستم بیشتر از همه نگران بابام که جوش می زنه از طرفیم نگرانم که به خاطر خونوادم جلو بابا حامد شرمنده نشم، یه موقع چیزی نگن که برا حامد سنگین باشه و از طرف دیگه نگران رابطمونم. قبل از اینکه قرار باشه که یریم مشهد داخل یه مغازه بودم و داشتم برا پسرخالتون امیر جایزه می خریدم. یه خانم مسن اومد که لیف می فروخت به من گفت بخر گفتم من اصلا احتیاج ندارم ولی پیش خودم گفتم که اینم به هر حال یه رزق و روزی داره، گدایی هم که نمی کنه. یه ...
5 ارديبهشت 1392

اخرین پله و اخرین امتحان

سلام نی نیا یه چیز درباره رابطه خودم و مامانتون که جالبه برام میخوام بهتون بگم. اینکه هر چند وقت یه بار علاقم به مامانتون یه پله میره بالا. بعد هر وقت یه پله میره بالا فکر میکنم دیگه اخرشه از این بیشتر نمیشه دوسش داشته باشم ولی باز بعد یه مدت میره بالاتر. جوری میره بالا که فکر میکنی وقتی یه پله پایین بودی اصلا  دوسش نداشتی. یه امتحان دیگه مونده. دو روز دیگه میرم خونه. بعد از سه ماه میخوام مامانتون ببینم باز. بزرگترین پروژه تابستونم اینه که مامانتون عقد کنم. ایشالا خوب پیش بره. 
5 ارديبهشت 1392

میترسم

میترسم از آینده. اگر حتی همه چیز خوب پیش بره و مینا به پای من صبر کنه و منم بدون بد شانسی و بدون دردسر هم به درسم برسم و هم کار کنم و مینا رو داشته باشم، مدیون مینا و خونوادش هستم و تا آخر عمر بدهکار. اونم منی که کوچکترین چیزی از کسی بگیرم شب خواب نمیرم تا جبرانش کنم یا اصلا نمیگیرم. اگه خوب پیش نره و من نتونم به قولم (که خونواده مینا با همونم موافق نیستن) عمل کنم و شرمنده بشم یا برای عمل به قولم مجبور بشم از هدفایی که برا مینا عجیب هستن دست بکشم یا به همه این چیزا برسم ولی رضایت مینا رو نداشته باشم یا... . برادر خودم دکتراش هم تموم شده ولی هنوز که هنوزه نه کار داره نه حقوق، همه دوستام از وضعیت بیکاری به شدت مینالن، دوستایی که میدونم نه تنب...
5 ارديبهشت 1392

خوبی های زن خوب داشتن

خیلی موقه ها وقتی به مشکلات زن گرفتن فکر میکنم بدجوری نگران میشم و پریشب که با مامان خانم بحثم شد بهش گفتم فکر میکنم برام زود بود که زن بگیرم. ولی وقتی درست فکر میکنم و خوبی های زن گرفتن رو هم در نظر می گیرم از حرف پشیمون میشم. مثلا همین که الان اینقد روحیه خوبی دارم و مشکلات برام کوچیک به نظر میرسه از مزیت های زن داشتنه که خیلی با ارزشه. همون مسیولیتی که سنگینه آدم رو سرپاهم نگه میداره و باعث میشه زود جلوی مشکلات کم نیاره. یا مثلا امشب که حال بابابزرگ بد بود و یا در کل وقتی سختی های زندگی زیاد میشه تازه می فهمم همینکه یاد مامان مینا هست، چقد منو آروم میکنه و بهم کمک میکنه. هر چند الان مامانی رفته مشهد و نیست. خوبی های دیگه هم داره که الان ...
5 ارديبهشت 1392

روز دیدار بعد از سه ماه عاشقی و یه شب دعوا

امروز بعد حدود سه ماه رفتن دیدن مامان خانم. ولی شب قبلش بعد از این همه مدت رابطه ی خوب، بحثمون شده بود. به خاطر همین که باید بعد عقد یه مدت طولانی صبر کنیم. رفته بودم با کلی ذوق و شوق با بابام برا خواستگاری حرف زده بودم و برا مامانی هدیه خریده بودم، شبش شاید به خاطر بد حرف زدن من مامانی ناراحت شد و منم خورد تو ذوقم و خلاصه یه کم شکر آب شد. الان حاظرم هر کاری بکنم تا دل کوچلو مامانی از ناراحتی در بیاد. عاشقشم. ولی اون تا یه بحث میشه شک میکنه. فک میکنه مهمتر از اون تو زندگیم درسمه. طاقت رقیب نداره   قربونش برم. مامانی بخدا دوست دارم. از همه چی تو زندگیم مهمتری. تو رو خدا دلتو پاک کن از ناراحتیای الکی. به خاطر نینیا راستی داره میر...
5 ارديبهشت 1392

اتفاق مهم

من میخوام فقط وقتی یه اتفاق مهم میوفته براتون بنویسم. چون اگه هر دفه بخوام بنویسم تا وقتی که شما بزرگ بشین کلی نوشته میشه و کسی حوصلش نمیذاره بخونه. یه اتفاق مهم هست که خیلیم مهمه ولی چون همیشگیه با بقیه اتفاقا مهم فرق میکنه. این که عاشق مامان مینا هستم. چند هفته دیگه هم امتحانا تموم میشه میرم خونه، ایشالا اوضاع جور بشه که بریم خواستگاری و خوب پیش بره که مامان بشه مال من. دوتا اتفاق دیگه اینکه من استاد پروژمو عوض کردم و پروژه صنعتی گرفتم که ایشالا تاثیرش تو زندگیمون خوب باشه. مینام مقالشو فرستاده که اونم ایشالا یه ژورنال خوب قبول بشه. به امید آینده خوب برا شما
5 ارديبهشت 1392

مسائل ما

سلام اوضاع سخته.امروز خبر رسید سربازی زیاد شده، البته شاید شامل من نشه. من نازک نارنجی هستم یا مشکلات زیاده نمیدونم، به هر حال برا من خیلی سخته. مامان خانمتونم برا خودش برنامه میریزه اصلا به وضعیت من نگاه نمیکنه.برنامه من اینه: الان بهاره. تا ابان باید یه دونه مقاله بدم و زبان بخونم که تافل بدم و درخواست بدم برا دانشگاها خارج، که ممکنه بتونم انجام بدم یا نه. بعد باید پروژمو تموم کنم و چند تا پروژه سربازی انجام بدم که سربازیم تموم شه یا کم بشه. امتحان دکترا هم بدم. که نمیدونم فرصت بشه هم پروژه دانشگاه هم سربازی رو انجام بدم هم دکترا بخونم یا نه. بعد تابستونش اگه سربازیم تموم شد بهم ویزا دادن و دانشگاه خارج قبول شدم برم خارج اگه نشد و داخ...
5 ارديبهشت 1392